قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4998

تاريخ الفي ( فارسى )

خود را به كشتن داد و در امور ملك خلل كرد . اكنون اگر بىتوقف به قوريلتاى حاضر شود ، به اتفاق ياساميشى مملكت نموده آيد . و ميرزا ابا بكر با دويست كس از خود بىتوقف به جانب برادر روان شد . و ميرزا ابا بكر با امرا مشورت گرفتن برادر نمود . و چون ميرزا ابا بكر به اردوى برادر كوچك رسيد و در ديوانخانه فرود آمد ، جمعى از امرا و بهادران در او آويختند و امير سونجك دست گستاخى به كاكل او دراز كرده او را عاجز گردانيد و بندى از نقره بر پاى او نهادند . و امير سونجك و سنجر و بيشتر امرا گفتند كه او را هلاك مىبايد كرد كه فتنهء عراق بر طرف شود و امراى عراق نظام و پيرك [ پادشاه ] و خالع منع كردند و علاقهء برادرى را محبت ساختند و او را در قلعهء قهقهه محبوس كردند و اغروق او را امير حسين برلاس در سلطانيه مضبوط نمود . و ميرزا عمر اوايل ذيقعده به طرف همدان رفت و اكابر قم و ساوه و كردستان و لرستان به ملازمت او آمدند . و ميرزا ميرانشاه چون از گرفتن ميرزا ابا بكر آگاه شد ، عازم خراسان شد . به وقتى رسيد كه سيد خواجه به دفع سلطان معين سبزوارى مشغول بود . به كالپوش آمد . و در مملكت فارس ، بعد از خبر رحلت صاحبقران ميرزا پير محمد ، ولد ميرزا عمر شيخ مشورت كرده بعضى صلاح در طلب منشور پادشاهى از خلفاى عباسى مصر به طريق امير مظفر و بقيهء ياساق مغول ديدند و بعضى متابعت ميرزا ميرانشاه اختيار نمودند . اما اميرزاده پير محمد رأىها را نپسنديد و گفت كه « اميرزاده شاهرخ ما را به جاى پدر است [ 534 ب ] چه ، ( اختيار ) « 1 » مملكت آغا و والد ما را ( پادشاه ) « 2 » به او داده . اكنون صلاح در متابعت اوست . » و امرا نيز متفق شده ايلچى به هرات فرستادند و سكه و خطبه به نام آن حضرت كرده اين بيت در آن مكتوب مندرج ساختند : همه بندگانيم شهرخ‌پرست * من و رستم ، اسكندر « 3 » و هركه هست چه ، ميرزا رستم برادرش در اصفهان و ميرزا اسكندر در همدان بود . و چون ايلچى ميرزا پير محمد به ملازمت ميرزا شاهرخ آمد ، نوازش بسيار يافته معاودت نمود و مكتوب ميرزا شاهرخ كه مشتمل بر نصيحت به عدالت بود رسانيد . و امير ايدكوى برلاس نيز از كرمان ايلچى به هرات فرستادند و اظهار اطاعت نمودند . و ميرزا پير محمد مكررا كس به كرمان فرستاده امير ايدكو « 4 » را به متابعت خود تكليف

--> ( 1 ، 2 ) . ق : ندارد . ( 3 ) . ق : من و رسم اسكندر . ( 4 ) . فارسنامه ( ج 1 ص 330 ) : ايداگو .